وبلاگ‌های کاربران و توسعه‌دهندگان ایرانی گنو-لینوکس
مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

صبا دشتیاری، نماد تلاش،شجاعت و فداکاری سال ۱۹۵۴ در کراچی پاکستان به دنیا آمد. استاد مطالعات اسلامی دانشگاه بلوچستان کویته بود. عمده فعالیت او درباره زبان و فرهنگ بلوچستان بود. شاعری توانا و نویسنده چیره دست همچنین محقق ریزبین با پشتکار مثال زدنی بود. بیش از ۲۴ جلد کتاب ادبی، تاریخی، فرهنگی و فلسفی تالیف کرد. بزرگترین یادگار او تاسیس کتابخانه مرجع «سید ظهورشاه هاشمی» است که بزرگترین کتابخانه ادبیات بلوچی به شمار می آید. 

صبا همه عمر خود را صرف علم و فرهنگ کرد. اول ژوئن ۲۰۱۱ به هنگام بازگشت از دانشگاه در خیابان توسط عده ای ناشناس مورد سوقصد قرار می گیرد. به علت جراحت ناشی از آن در بیمارستان جان به جان آفرین تسلیم کرد. گفته می شود به علت مخالفت آشکار با سیاستهای ارتش پاکستان در سرکوب مردم بلوچ و همچنین شرکت در تظاهرات ضد دولتی و سخنرانی در برخی تجمعات توسط عوامل دولتی ترور شده است. از آثار او می توان به «فلسفه اسلام و یونان»، «گلکار و چکن‌کار»، «بلوچی زبان عاقبت»،« ترانگی بن‌زه» اشاره کرد.

( )

الان که دارم این متنو می‌نویسم کم‌تر از یه ماه تا کنکور ارشد مونده و دو سه ماهی یزد بودم و شاید نود درصد زمانش رو توی خونه گذروندم.

دارم درس می‌خونم ولی خب استرسی که خارج از درس هست بیشتر از استرس کنکوره واقعاً برای خود کنکور استرس خیلی کمی دارم و مهم نیس خیلی.

مهم‌ترین چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که اطرافیانم خیلی از اونایی که دوستشون دارم یه سری چیز پیش‌پا‌افتاده رو اینقد سخت می‌گیرن که زندگی‌شون رو به خاطرش خراب می‌کنن. لحظات خوشی زیادی رو دارن از دست می‌دن.

توی دنیا مسئولیت‌مون خیلی بیشتر از اینه که بخوایم سر یه سری چیز ساده و الکی خودمونو ناراحت کنیم. گاهی باید آدم به سطح دغدغه‌ش نگاه کنه، آیا آدمی توی اون سطح هستیم؟ یا با اهمیت ندادن به اون و فک کردن به چیزهای بزرگ‌تر می‌شه زندگی رو شیرین‌تر کرد؟

نه می‌دونم برای کی می‌نویسم نه می‌‌دونم برای چی! ولی خب صرفاُ برای این که گفته بشه.


وبلاگ: Linux
نوید ( erghezi )

سلام سلام

نمی‌دونم چی شد چطور شد یکهو دوباره یاد به روز کردن وبلاگ افتادم

( )

خواب خیلی چیز عجیبیه. دیشب خواب دیدم داشتم با چاقو یه جایی رو تمیز می‌کردم و یهو چاقو رو به جای این که بذارم کنار فرو کردم به شکم خودم. چاقو رو بیرون آوردم خون می‌اومد و شروع کردم با دستمال خشکش کردن. ولی بقیه خیلی توجه نمی‌کردن.

امروز تعبیر چاقو خوردن رو دیدم که مشکلات خانوادگیه و دقیقاً الان تو این بازه این مشکل وجود داره.

امیدوارم این که چاقو رو درآوردم به معنی این باشه که مشکل قراره حل بشه. خدایا کمک کن که حل بشه.


( )

پریروز از روزمرگی گله کردم ولی دیروز فهمیدم همچین چیز بدی هم نیست، وقتی که اون اتفاقی که قراره روزمرگی رو به هم بزنه اتفاق بدی باشه.

کاش توی مشکلاتی که توی زندگی بوجود می‌آد به جای این که دنبال مقصر باشیم بگردیم دنبال اونجاهایی که خودمون مقصر بودیم و سعی کنیم هرجایی که کوچکترین تقصیری برای ما هست اول اونو حل کنیم. اگه توی هر مسئله‌ای هرکسی اول دنبال اشتباهات خودش بگرده خیلی همه‌چی راحت‌تر می‌شه تا این که بخوایم اشتباهات همدیگه رو بهم توجیه کنیم.

خلاصه این که بعضی وقت‌ها آدم سر یه مسائلی غر می‌زنه که بعداً می‌بینه خیلی بچگانه بوده. مثلاً کاش همون روزمرگی باشه و همه خوشحال باشن.


( )

از امروز یه کم قراره بنویسم، هرچند نویسنده‌ی خوبی نیستم ولی شاید شدم :دی


مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

در یک روایت بلوچ معتقد است که از نسل «میرحمزه» عموی حضرت علی هستند. روزی میرحمزه در نهر آبی مشغول آبتنی بود. دسته ای از پرییان از آنجا عبور می کردند. یکی از آنها که ظاهرا بزرگ آن جمع بود عاشق مرد خدا میرحمزه می شود. او با میرحمزه ازدواج کرده و حاصل این ازدواج پسری به نام «برلوچ» شد. پسر بزرگ شد و حاکم او را به وزیری خود برگزید. 

سالهای گذشت. بلوچ ایل و طایفه ای بزرگ شدند. بعدها از حلب به سیستان کوچ کردند. مدت زیادی آنجا ساکن بودند سپس به کیچ مکران آمدند. 

دو شاخه بزرگ بلوچ رند و لاشار بودند. این دو سالها با هم درگیر بودند. بلوچ داستان این جنگها را با اشعاری حماسی روایت کرده است.

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

 قبل از میلاد مسیح این منطقه با اسمهای «بارکان»،«احباش»،«سیوی»،«مکا»،«گدورزیا» شناخته می شد. 

در زمان ساسانیان در چهار ولایت تقسیم شد: کرمان، سیستان، توران و مکران. بیشتر شهرهای توران در محدود سند بودند. مردمان توران کوچ رو و از نژاد آریایی بودند. 

سیستان و کرمان در اکثر ادوار تاریخی تحت حاکمیت خاندانهای ایرانی بودند. 

توران و مکران حکومتهای مختلفی داشته اند. 

—–

منابع 

دشتی البوشهری ۲۰۰۸

Tate G p 1984

کوفی علی ۱۹۶۶

تاریخ افغانستان ج ۱

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

حضور انگلستان در بلوچستان چندین دوره تاریخی دارد و هر کدام عبرتهایی. 

از سال ۱۸۰۹ تا تقریبا ۱۸۴۸ سفرا، سیاحان برای جمع آوری اطلاعات به منطقه گسیل شدند. گفته شده آنها اطلاعات دقیق مناطق از لحاظ جغرافیایی مردمی و حتی به نقلی درباره تعداد مرغ و خروس دهات قصبات جمع می کردند. برخی تحقیقات آنها در Journal of the royal asiatic society منتشر شده است. 

از ۱۸۴۰ تا ۱۸۹۲ برای تجارت وارد نواحی بلوچستان بخصوص سواحل آن شدند. در این زمان بلوچ خود درگیر جنگ های قبایلی بود به این آمد و شدها وقعی نمی نهاد. قبلا تر هم از پنهان کاری های سیاحان چیزی ندانست. 

از ۱۸۹۸ تا ۱۹۱۰ به بهانه تلگراف آمدند. با قبایل درگیری داشتند. باز هم جنگ های قبیله ای را دامن زدند. در این برهه زمانی اتفاق تاریخی مرز کشی گلداسمیت و سندمن به وقوع پیوست. 

از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۸ به بهانه اصلاحات و توسعه وارد کارزار شدند. تا حدودی موفق شدند بیشتر هدفشان حفظ میراث گذشته گلداسمیتی بود. تا هنگام استقلال پاکستان در منطقه حضور داشتند که بعدا حضور رسمی شان پایان یافت.

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

دست ها و پاهایش سنگینی عمیقی را احساس می کرد. گویا از اختیار او خارج شده اند. به آسمان نگریست. ستاره ها بالای سرش چشمک می زنند.

شب گذشته را به خاطر آورد. جنگ او با بلاه* سه شبانه روز طول کشید. چه ضربه هایی که به هم زدند. سه روز جنگ طاقت فرسا. بلاه قسم خورده بود همه ی این سرزمین را خشک کند. 

روز آخر بلاه دید که شکست می خورد آخرین حربه را به کار برد. بلوچ را سحر کرد. چند روز بیهوش افتاده بود. از بلاه خبری نبود. به دور دست نگریست چیزی جز کویر و خشکی نمی دید. بلاه کارش را کرده بود. او را مسخ و همه جا خشک کرده بود. الان صدها سال است او با تنی مسخ شده به خشکی دشت می نگرد. 

بلاه: دیو

صفحه‌های قدیمی‌تر »