وبلاگ‌های کاربران و توسعه‌دهندگان ایرانی گنو-لینوکس
وبلاگ: amirreza
( )

از امروز یه کم قراره بنویسم، هرچند نویسنده‌ی خوبی نیستم ولی شاید شدم :دی


مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

در یک روایت بلوچ معتقد است که از نسل «میرحمزه» عموی حضرت علی هستند. روزی میرحمزه در نهر آبی مشغول آبتنی بود. دسته ای از پرییان از آنجا عبور می کردند. یکی از آنها که ظاهرا بزرگ آن جمع بود عاشق مرد خدا میرحمزه می شود. او با میرحمزه ازدواج کرده و حاصل این ازدواج پسری به نام «برلوچ» شد. پسر بزرگ شد و حاکم او را به وزیری خود برگزید. 

سالهای گذشت. بلوچ ایل و طایفه ای بزرگ شدند. بعدها از حلب به سیستان کوچ کردند. مدت زیادی آنجا ساکن بودند سپس به کیچ مکران آمدند. 

دو شاخه بزرگ بلوچ رند و لاشار بودند. این دو سالها با هم درگیر بودند. بلوچ داستان این جنگها را با اشعاری حماسی روایت کرده است.

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

 قبل از میلاد مسیح این منطقه با اسمهای «بارکان»،«احباش»،«سیوی»،«مکا»،«گدورزیا» شناخته می شد. 

در زمان ساسانیان در چهار ولایت تقسیم شد: کرمان، سیستان، توران و مکران. بیشتر شهرهای توران در محدود سند بودند. مردمان توران کوچ رو و از نژاد آریایی بودند. 

سیستان و کرمان در اکثر ادوار تاریخی تحت حاکمیت خاندانهای ایرانی بودند. 

توران و مکران حکومتهای مختلفی داشته اند. 

—–

منابع 

دشتی البوشهری ۲۰۰۸

Tate G p 1984

کوفی علی ۱۹۶۶

تاریخ افغانستان ج ۱

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

حضور انگلستان در بلوچستان چندین دوره تاریخی دارد و هر کدام عبرتهایی. 

از سال ۱۸۰۹ تا تقریبا ۱۸۴۸ سفرا، سیاحان برای جمع آوری اطلاعات به منطقه گسیل شدند. گفته شده آنها اطلاعات دقیق مناطق از لحاظ جغرافیایی مردمی و حتی به نقلی درباره تعداد مرغ و خروس دهات قصبات جمع می کردند. برخی تحقیقات آنها در Journal of the royal asiatic society منتشر شده است. 

از ۱۸۴۰ تا ۱۸۹۲ برای تجارت وارد نواحی بلوچستان بخصوص سواحل آن شدند. در این زمان بلوچ خود درگیر جنگ های قبایلی بود به این آمد و شدها وقعی نمی نهاد. قبلا تر هم از پنهان کاری های سیاحان چیزی ندانست. 

از ۱۸۹۸ تا ۱۹۱۰ به بهانه تلگراف آمدند. با قبایل درگیری داشتند. باز هم جنگ های قبیله ای را دامن زدند. در این برهه زمانی اتفاق تاریخی مرز کشی گلداسمیت و سندمن به وقوع پیوست. 

از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۸ به بهانه اصلاحات و توسعه وارد کارزار شدند. تا حدودی موفق شدند بیشتر هدفشان حفظ میراث گذشته گلداسمیتی بود. تا هنگام استقلال پاکستان در منطقه حضور داشتند که بعدا حضور رسمی شان پایان یافت.

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

دست ها و پاهایش سنگینی عمیقی را احساس می کرد. گویا از اختیار او خارج شده اند. به آسمان نگریست. ستاره ها بالای سرش چشمک می زنند.

شب گذشته را به خاطر آورد. جنگ او با بلاه* سه شبانه روز طول کشید. چه ضربه هایی که به هم زدند. سه روز جنگ طاقت فرسا. بلاه قسم خورده بود همه ی این سرزمین را خشک کند. 

روز آخر بلاه دید که شکست می خورد آخرین حربه را به کار برد. بلوچ را سحر کرد. چند روز بیهوش افتاده بود. از بلاه خبری نبود. به دور دست نگریست چیزی جز کویر و خشکی نمی دید. بلاه کارش را کرده بود. او را مسخ و همه جا خشک کرده بود. الان صدها سال است او با تنی مسخ شده به خشکی دشت می نگرد. 

بلاه: دیو

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

 در کوچه ما تیر برقی است که بین هم قطارانش ظاهرا دارای عقل و جان است. بسیار شبیه انسانهای این دوره زمانه است. یعنی می آموزد و آموخته هایش را هم به کار می برد. شب هنگام کسی اگر از کوچه عبور کند تیرهای دیگر مدتی روشن می مانند تا فرد رد شود سپس خاموش می شوند. تیر هوشمند داستان لجوج و مردم آزار است. وقتی کسی از کنار رد می شود خاموش می شود و با دور شدن عابر چند لحظه بعد روشن می شود. اگر بخواهد با کسی همراهی کند تا چند قدم اول روشن است بعد دست عابر را در حنای تاریکی خواهد گذاشت. 

شبها به کسانی که می خواهند بخوابند با چشمکی شب بخیر می گوید. برای آزار سحرخیزان تا صبح نقش چراغ چشمک زن راهنمایی و رانندگی را بازی می کند

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

سرم پایین بود. تند تند قدم می زدم. باد سردی می وزید. لبه کلاه را پایین تر کشیدم. سرعت باد گاه آنچنان شدید بود که مسیرم را کج می کرد. دو چهار راه پایین تر از جایی که قهوه داغی نوشیده بودم، عده ای زیادی را دیدم دور چیزی جمع شده اند. نزدیک تر رفتم. چیزی معلوم نبود. همهمه باعث می شد صدا به صدا نرسد. خودم را به زحمت به مرکز تجمع رساندم. هر کسی چیزی می گفت. «حتما جرمش سنگینه»، « مادرت بمیره رنگ به رخسار نداره»، « حقش حقش…»ناگهان کسی در بلندگو چیزی هایی را از روی کاغذ دست و پا شکسته خواند. سعی کردم روی نوک پاهایم بایستم دیدم که «عشق را

کنارِ تیرکِ راه‌بند

تازیانه می‌زنند»

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

 آرد را در ظرف ریخت. نمک و خمیر به آن زد. آب به آن افزود. مشتش را گره کرده به سر و صورت خمیر فرو می برد. خشم و دل تنگی را با مشت به جان خمیر فرو می کرد. ده سالش بود فرستادندش خانه ی شوهر. تا چشم باز کرد دید سه بچه قدم و نیم قد دور برش می پلکید.

چین و چروک بر پیشانی، دور چشم و لبانش حکایت از شکست های در گذشته اش دارد. هرچند عدد سنش هنوز به چهل نرسیده بود اما چهره رنجور حکایت دیگری دارد. زندگی هنوز شکستش نداده بود، ته مانده زیبای چهره خودش را جای جای صورت نشان می داد. ***

هیزم هایی که دیروز از صحرا جمع کرده بود داخل تنور ریخت. چند شاخ و برگ خشک نخل با کمی خس و خاشاک برای دم گرفتن آتش کنار هیزم ها گذاشت. آتش را گیراند. دست ها را بر زمین زد از سوراخ پایین تنور چند بار آتش را دم داد. ایستاد. دلش گر گرفت. به تکه های چوب و دودی که از آنها بر می خاست نگاه کرد. زیر لب زهیروکی* زمزمه می کرد. سریگ** پیچیده دور دهان و دماغش را محکم کرد. صدایش گنگ شنیده می شد. با چوبی که در دستش داشت زغالهای ته تنور را به هم زد، دود غلیظی برخاست. چشم هایش می سوخت. زهیروکش به زمزمه ای مبهم تبدیل می شد. باد خنکی داشت می وزید. زردی غروب به سرخی می گراید. چشم های گنجی سرخ و تر. آه سردی کشید.چانه پهن شده را به دیواره تنور چسباند. «الله بیار منی بچا را…»

*نوعی آوازی سوزناک که در فراق عزیزی خوانده می شود. ** روسری بلند سوزندوزی شده که زنان بلوچ به سر می کنند.

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

هشت سالش بود. داشت کلاس دوم را می گذراند. معلم از درس هایش راضی بود. او را ردیف جلو نشانده بود. -می خوای چه کاره بشی؟

-دکتر…

سرش پایین بود. تند تند زمین را می پایید. 

یک شب وسط زمستان ملا خلیل از مسجد برگشته بود. بچه های قد و نیم قد هر یک با چیزی سرشان گرم بود. زیورک دفتر و کتابهایش را دور و برش چیده بود ،داشت تکلیف فردا را انجام می داد. ملا خلیل دست در ریش پر پشتش با خود چیزی واگویه می کرد. چشمش را به زیور دوخته بود. -زیورک از فردا نمی خاد مدرسه بره… از همان اول ملا خلیل موافق رفتن زیورک به مدرسه نبود. اصرار مادر و گریه های زیور رای او را زده بود. ملا خلیل راسته بزازها مغازه ی کوچکی داشت. دستش به دهانش می رسید هر چند خانواده پر جمعیتی داشت. نیم بند خواندن نوشتن را در مکتب یاد گرفته بود. هر پنج وقت نمازش به جماعت برپا بود. در امور زندگی گاهی با زنش مشورت می کرد. بیشتر خودش می برید و می دوخت بعد جلو خانواده می گذاشت. مشورتش هم برای آن بود تا مخالفت های زنش را به تدریج کم کند. حرف حرف خودش بود.

-از فردا زیور باید به مدرسه دینی کنار خانه بره…

چند لحظه همه جا را سکوت فرار گرفت

-با مولوی رحیم پیشنماز محله هم در میان گذاشتم، اونم نظرش همینه. خدا رو چه دیدی زیور چند سال بعد فاضله شد. 

دستهای زیور خشک شده بود. با مداد بر روی دفتر خط می کشید. نمی توانست چیزی بگوید. شب نتوانسته بود بخوابد. دوری از دوستان و مدرسه ای که به آن علاقه داشت برایش خیلی سخت بود. ظاهرا تصمیم گرفته شده بود. در خود توانی برای مخالفت نمی دید. معنی مخالفت و نظر دادن را نمی دانست. ملا خلیل تصمیمات را می گرفت اجرای آنها ظاهرا به عهده اش بود. ***

سالها از آن اتفاق می گذرد. ملا خلیل دو سال بعد خانه اش را فروخت و به محله ای دیگر رفت. چند بار برای سر زدن به همسایه ها او و گاه زنش آمده بودند. آخرین دفعه ای که زنش به محله آمده بود به یکی گفته بود که قرار است زیورک را شوهر دهند. داماد، برادر زاده ملا خلیل بود. جوانکی بی کار که گاهی سر چهار راه دستفروشی می کرد. ظاهرا زیورک در پانزده یا شانزده سالگی اولین بچه اش به دنیا آمد.

مصطفی دانشور ( MostafaDaneshvar )

لنگ بسته بر سر و صورتش را باز کرد. عرق را از سر و رو بر زمین چکاند. غرق در خیالاتش گوشه ی کپر کز کرد. مه گنج بر آتشدان دیگ کوچکی را بار گذاشته بود. 

– هان گنگوزار چه شده؟ کشتی هایت غرق شدن؟

– قجرها سرو کله شان پیدا نشده این طرفا؟

– نه مرد! قجر کجا پایش به این کوه می رسد…

گنگوزار چیزی نمی شنید،سوال می پرسید و منتظر جواب نمی ماند. 

– من باید انتقام مزار را از سیه مار بگیرم. می دانی زن ،بلوچ است و کینه اش… من باید انتقام بگیرم… مردم چه می گویند… بی عرضه نتوانست بیل (۱) پدرش را بگیرد… چطور سرم را در آزباگ (۲) و نیلگ (۳) بلند کنم؟!

***

آفتاب به پشت نیلگ می خزید. باغ به تیرگی می گرایید. گنگوزار داس را تنگ نخل آویخت. سپت (۴) پر از علف را به دست گرفت و بر شانه آویزان کرد. پیش به سوی خانه. سر راه نزدیک کاریز سبد را به زمین گذاشت. دست و صورتش را چند بار شست. خواست بلند شود، صدایی شنید. نیم خیز گوش تیز کرد به اطراف نگریست. صدای خش خش از میان شاخه های خشک و افتاده نخل ها بر روی زمین می آمد. 

– لابد دد و وحشی است…

راهش را به سمت خانه اش کج کرد. مه گنج دلواپس دم لوگ (۵) ایستاد بود. با دیدن مرد به داخل رفت. 

– کجایی مرد، دیر کردی؟

مرد کنار آتشدان دستهایش را گرم می کرد. 

– برنو هنوز سر جایش هست؟

– چطور؟ مگر قشون قجر سر و کله اش پیدا شده؟

– نه !کارت نباشه..

– همان جای قبلی لا به لای لحافها…

– شام را بیار بخوریم، فردا زود باید بیدار شوم، خیلی کار دارم خیلی…

***

مه گنج خواب بود که از خانه بیرون زد. هوای سرد نیلگ او را به خود پیچانده بود. دستها را به هم مالید. لنگش را محکم بر سر روی پیچاند. به سمت کاریز رفت. در گرگ و میش هوا دید آب زلال از جو به سمت باغها روان است. پشت نخل کمین کرد. 

– بیا بیا که خونم به جوش آمده، امروز کارت ساخته است. 

برنو را مزار سالها پیش از پهره (۶) خریده بود. گنگوزار بهارگاه سواس هایش(۷) را محکم می بست و به دره های نیلگ می رفت. چند شبانه روز گذشت و گذر ، با دو سه چغور و گاهی با یک بزکوهی به خانه بر می گشت. 

اولین شراره های آفتاب کم کم پیدا می شد. صدای خش خش از پشت نخل ها به گوش می رسد. قلب گنگوزار به تندی می زد. سیه مار بود. خود خودش. خود را کنار آب رسانید. کمی آب را مزمزه کرد. قلب گنگوزار داشت از سینه بیرون می زد. برنو را آماده کرد. سیه مار را نشانه رفت. انگشتش بر ماشه می لرزید. صدای نفسهای خود را می شنید.

بوم بوم بوم تق!

برنو کارش را کرده بود. شکم سیه مار را دریده بود. جوی رنگین شد. گنگوزار به سوی سیه مار دوید. 

– هان سیه مار دیدی خون پدر را زنده کردم…

سیه مار از درد به خود می پیچید. سرش را به سمت صدا چرخاند. 

– هان پسر مزار چه کردی با من؟

– بیل مزار از تو گرفتم. خونش جوشید تا امروز من تقاصش را گرفتم. 

– خطا کردی خطا… هم خودت هم تیرت …من و مزار سالها صلح کردیم. من در بالای نیلگ و او همان پایین در آزباگ هرکدام به روزگار خود مشغول بودیم. 

– نه نه همه رد خون مزار را تا نزدیک خانه تو دیده بودند! تو خون مزار را ریختی…

– نه پسر این طور نیست! نه نه! مزار را قجر زد. همان شبی که قشون قجر به سمت گِه (۸) می رفت. شبش اطراف هیچان (۹) اطراق کردند. 

– دروغ است دروغ…

– آن روز به سرحه (۱۰) رفته بودم. رد شدنشان را دیدم…

– تو همیشه کینه پدرم را داشتی…

– تن نیمه جان مزار را خودم به نیلگ آوردم. خون زیادی ازش رفته بود. تا رفتم از کوه برای مرهم زخمهایش جر و دار (۱۱) بیاورم برگشتن دیدم جان داده…

– دروغ هایت را باور ندارم. تو دشمن پدرم بودی، می ترسیدی او به گنج نیلگ پی ببرد و گنج از دستت خارج شود هان!؟…

– من سالهاست نگهبان نیلگ هستم مزار هم این را می دانست. او به کشت و کار خودش قانع بود. گنج نیلگ مال همه بلوچ است نه یک نفر این را بدان پسر مزار… 

***

گنگوزار سبد علف را بر شانه اش گذاشت. راهش را به سمت کاریز کج کرد. سبد را گوشه ای زمین گذاشت. دست بر آب زد. زلال و شفاف بود. هنوز آن طرف جو سرخی دیده می شد. خاطره صبح لحظه ای جلوی چشمانش آمد. سیه مار را ندید. 

– افعی شرور صد جان دارد، این بار جان سالم به در برده لابد…

آخرین تیغه های خورشید خود را به پشت نیلگ می رساندند. گنگوزار تن خسته اش را سمت خانه اش و مه گنج می کشاند. سیه مار تن زخمی خود را بر تن نیلگ یله کرد و به آسمان تیره نگریست. 
۲۴ آذر ۱۳۹۵ 

زاهدان 

(برای عبدالواحد برهانی، اکبر رئیسی دو نویسنده بلوچ همچنین برای مردم نیلگ

به مناسبت انتشار رمان نیلگ)

——————

۱٫ انتقام 

۲٫ روستایی در دامنه کوه نیلگ

۳٫ کوهی مرتفع نیلگون بین شهرستان نیکشهر و فنوج که مردم محلی معتقدند در دل آن گنجهای فراوان است. مارها با خوابیدن بر روی گنج از آن مراقبت می کنند. 

۴٫ سبد بافته شده از برگ درخت داز

۵٫ خانه ی کپر بلوچ ساخته شده از برگ داز و چوب درخت خرما

۶٫ نام قدیم شهر ایرانشهر بلوچستان 

۷٫ نوعی کفش دست بافت بلوچستان که از برگ داز درست می شود

۸٫ نام قدیمی نیکشهر، geh

۹٫ روستایی در نزدیکی نیکشهر 

۱۰٫ روستایی به همین نام با تنگه ای مشهور که کارول آمریکایی در ماجرای دادشاه در آن کشته می شود. 

۱۱٫ به همه گیاهان دارویی گفته می شود

صفحه‌های قدیمی‌تر »